260 روز
فردا عسلم 260 روزه میشی، یعنی 260 روزه که کنار مایی و برامون شادی آوردی...
ابوالفضلم، هر روزت با روز قبلت تفاوت داره...
دس دسی هات خیلی بامزست، دست چپتو نگه میداری با دست راستت محکم روش میکوبی، دهنت هم تا آخر باز می کنی، تا حالا نتونستم از این صحنه عکس بندازم آخه تا می بینی نگاهت می کنم تغییر حالت میدی...
سینه خیز رفتنت هم خیلی جالبه، خاله مریم میگه انگار تو جبهه ای...از دست راستت کمک میگیری برای جلو رفتن، و با پای چپت خودتو به جلو هل میدی، حالتهای چهاردست و پا میای ولی سینه خیز و ترجیح میدی...
دیگه بهت سرلاک و حریره نمیدم، جای سرلاک هم صبحها بهت بیسکوییت مادر میدم، خودم عاشق این بیسکوییت هستم و تو هم دوسش داری...
چند روزیه که به بازی با سیم، شارژر و هرچیزی که به سیم شباهت داره علاقه ی بیشتری نشون میدی...
از توی حلقت یا یه جایی نزدیکتر یه صدای قورباغه ای درمیاری که خیلی بامزست...
دیگه خوابت میگیره امان نمیدی و گریه می کنی تا بتونی بخوابی...
شبها هم مدام تو خواب غلت میزنی، روتو پس میزنی، جابه جا میشی، خطرناک شدی...
عاشق عکس هستی خصوصا عکس عروسیه مامان و بابا ، وقتی وارد اتاق خواب ما میشی با چنان هیجانی به عکسمون نگاه می کنی که خوشم میاد...
وقتی بابا محسن میاد خونه، به سمتش میری، جیغ میزنی، دست و پا میزنی، خلاصه دل بابا رو میبری...
کافیه یه گوشه ی ناخن داشته باشی بازم شروع می کنی به کندکاری روی صورت خوشگلت...
کتاب، برگه، روزنامه ، کیسه خیلی دوست داری...
وقتی سینه خیز می تونی به هرجایی که میخوای سرک بکشی خیلی احساس پیروزی و رضایت از خودت داری...
همیشه یه علامت سوال و تعجب روی صورتت هست...
تقریبا هر یه روز درمیون با بابایی میری حموم و تو حموم به شعرهای بابایی گوش میدی و اصلا گریه نمی کنی...
عزیزم الان که دارم این پست و میزارم زیر میز کامپیوتر رفتی و داری با سیمها ور میری می ترسم قبل از ارسال مطلب کامپیوتر و خاموش کنی، پس تا همینجا بسنده می کنم و به خدا می سپارمت...
دوستت دارم...


260 روز
